تبليغاتX
دل تنگم


دل تنگم

ashegane

چقدر حیفه که ما ادما فکر می کنیم عمر تو ورق هایی که دکترا به اسم ازمایش و ا م ارای و از اینجور چیزا میدن دست ما...و

اونوقت اگه روش نوشته باشه سرطان دیگه تمووووووم ته زندگی... اخر دنیا .....نه می دونی اخر دنیا کجاست؟ یه سر برو مرکز

نگهداری معلولین ریحانه....اونا هم عین تو نگاه ترحم امیز مردم رو دارن... اونا هم نمی دونن تا کی زندن یک ماه، یک سال....اما

اونا   عین  تو پدری ندارن که حاضر باشه هیچی نداشته باشه اما دخترش سالم باشه...اونا عین تو دوستایی ندارن که نگران حالشون

باشه..اونا علاوه بر هزار نوع بیماری حتی یه جسم سالم ندارن که راه برن از این باقی مونده عمرشون لذت ببرن.....گفتم اخر دنیا

اونجاست؟...نه اشتباه کردم... چون حتی مریض ترین اونا هم که به تخت بسته بودنش خدا رو قبول

داشت ... امام حسین قبول داشت هر کاری کردیم برامون شعر بخونه نخوند گفت محرم و از همه مهم تر ..تو.نگاهش  امید داشت..با اینکه همه میدونستن خوب شدنی در کار نیست....

 

.اخر دنیا اونجاست که تویه نگاه امید نباشه...توکل نباشه..اون لحظه ی مرگ نه لحظه ای که دکتری میگن

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:55 توسط nini| |

امشب هوای دلم مثل اسمون ابریه و هوای چشام مثل ابرا بارونی......

دلم گرفته یاد مداحی هایی که با عشق تو ماشین گوش می دادیم

می خوام بیام مدینه کنج بقیع خیمه ی غم به پا کنم من.....

مداحی هایی که حفظ بودیم ......

دنیایی که با هم داشتیم دنیایی که من با هیچ چیز عوضش نمی کردم.....

الحق که فاصله ها هیچ وقت جای خاطره ها رو نمی گیرن

بی خیال این روزا حتی نوشتن هم سبکم نمی کنه

 

 

پ ن:این بی خوا بی های شبانه هم مثل نبودنش رنجم میده

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:49 توسط nini| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 10:43 توسط nini| |

وقتی به دنیا آمد دو دست نداشت و این تنها دلیلی بود که پدر و مادرش او را رها کردند و به دست پرورشگاه سپردند.تا 5 سالگی نامی نداشت و او که فقط معلول جسمی بود در پرورشگاهی در کرمانشاه ، بین کودکان عقب مانده ذهنی پرورش یافت. تا اینکه جوانی 19 ساله بود که به آسایشگاه کهریزک تهران منتقل شد.

 

فاطمه نیز وقتی نوزاد بود دچار ضایعه نخاعی شد و در اثر عمل جراحی ، برای همیشه فلج ماند . تا سن 18 سالگی با پدر و مادرش زندگی میکرد اما بعد از آن احساس کرد اگر به کهریزک بیاید خانواده اش راحت تر زندگی می کنند

بعد از چند سال زندگی در آسایشگاه ، احمد و فاطمه تصمیم به ازدواج گرفتند اما با مخالفت های آسایشگاه روبرو شدند . این بود که با ترفندی جالب و با اصرار زیاد ، بالاخره با هم ازدواج کرده و در یکی از خانه های زوج های معلول در آسایشگاه ساکن شدند.

 

احمد و فاطمه با وجود معلولیت جسمی شان تمام کارهای شخصی شان را خودشان انجام میدهند.

 

احمد و فاطمه در منزل.

 

احمد در حال مسواک زدن با کمک پایش

قبل از بیرون آمدن از خانه ، احمد از فاطمه می خواهد به او ادکلن بزند.

 

احمد و فاطمه هر روز مسیر خانه تا کارگاه موسیقی را با هم طی می کنند.

 

احمد و دوستش مرتضی در حال نواختن موسیقی.

 

تقسیم کار در منزل احمد و فاطمه.

 

و این بود از یک روز از زندگی عاشقانه احمد و فاطمه ...

و اینجا در این عکس هم احمد داشت ترانه دل دیوانه را برای فاطمه می خواند و او نیز گاهی زمزمه میکرد.

پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 23:27 توسط nini| |

الان همه رفتن عروسی اما من به یه سری دلایل نرفتم..............

هیچ وقت دلم نمی خواد دل کسی رو

بشکنونم ،هیچ وقت دروغ های ازاده رو  به

 روش نیاوردم گفتم گناه داره،هیچ وقت

به خواهرم نه نمیگم اخه من تنها

 خواهرشم گناه داره.....اما من چی؟دلم

چی؟ای خداااااااااااا به بزگیت

خستم،خستم از بالشی که هرشب

خیسه..از بغضی که هیچ وقت کم نمیشه

 از دل تنگی که هیچ وقت رفع

نمیشه.......من یه زمانی از عشقم خبر

نداشتم می مردم اما حالا کار به یه جایی

رسیدم فقط منتظرم حداقل یکی ازش یه

خبری بهم بده فقط بدونم حالش خوب یا

نه.........اگه به جای این صفحه وب کاغذ

بود الان خیس بود از اشکم....امروز یکی بد

دلم شکست بد خیلی بددد...خدایا من کم

اوردم ......................................

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 15:27 توسط nini| |

من قصد نداشتم این متن بنویسم اما تو وبلاگ چند تا از دوستان صحبت مرگ یک جوون ۲۵ ساله بود من تصمیم گرفتم این تجربه رو بنویسم

از این روش برای درمان اضطراب و وسواس شدید استفاده می کنن اما امتحانش واسه افراد عادی هم عالیه دیروز سر کلاس روان شناسی امتحان کردیم

یه ورق اماده کنید..................................اماده شد؟

۱)در مرحله اول ظرف ۴ دقیقه اعلامیه ی مرگ خودتون بنویسید هر چقدر دوست دارید

۲)در مرحله ی ظرف ۲ دقیقه بعد شعر متن یا هر چیزی که دوست دارید روی سنگ قبرتون بنویسن رو بنویسید

۳)درو ار جونتون ولی فکرد کنید همه دور شما جمع شدن که اخرین حرف شما رو بشنون در حد نصفه جمله ظرف ۱ دقیقه چی می گید

نتیجه:

این ازمون نتایج زیادی داره مثلا کسی که تو وصیت نامه اسم نمی نویسه یا تاریخ وفات نمی زاره از مرگ می ترسه یا شعر رو قبر نشان خیلی چیزاست ...که هرکی بخواد مفصل توضیح می دم

اما بهترین نتیجه:

انگار که به ادم یه فرصت دوباره داده شده واسه زندگی واسه همین ادم باید با زنده ها زندگی کنه و واسه مرده ها دعا کنه تو این ۲ روز دنیا دل کسی نشکنه دروغ نگه و..............

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 12:37 توسط nini| |

هنوز عادت نکردم به رفتن تو
 
به گفتن واژه ی خداحافظ
 
به تنهایی ،به تاریکی
 
هنوز عادت نکردم به نگاههای مبهم
 
به سوالای بی جواب
 
به گریه های شبانه
 
به خنده های اجباری
 
هنوز عادت نکردم به روزای تکراری
 
به زندگی بی رنگ
 
به یه غروب کم رنگ
 
هنوز عادت نکردم
 
به بغض کهنه گلوم
 
به آواز غمگین پرنده
 
به آسمون بی ستاره
 
به ابرای تیره وتار
 
هنوز باورنکردم رفتی ودیگه نمیای
 
هنوز چشمام به دردوخته شده
 
هنوز دلم منتظره
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:0 توسط nini| |

یکی از دوستان گفته بود من زیادی نا امیدم....

سپیده یکی از بیمارای من که باید با گلوش بازی کرد تا شیر بتونه قرت بده....یگانه فلج مغزی امروز وقتی بغلم بود من حس می کردم نفسش به سختی بالا می اد...آناهیتا کوچولو که ۶ ماهش ۱ کلیه نداره و قلبش مشکل داره و مشکل ذهنی هم داره و هزار تا مشکل دیگه..اینا فقط ۳ یا ۴ تا از بیمارایی هست که من بهتون گفتم اتفاقا من خدا رو تو شغلم تو رشتم با تموم وجود حس می کنم حس میکنم که واقعا از رگ گردن به ما نزدیکتره(شاید به همین دلیل عاشق رشتم و کارمم) تنها صلاح بنده ایمان و امیدی هست که داره امیدی که من تو بدترین شرایط از دست نمیدم اما این که هر روز واسه یکی دعا می کنی که هیچ خبری ازش نداری اینکه هر روز واسه یکی صدقه میدی که حتی نمی دونی   داره چی میکنه که سهمت از داشتن عشقت حالا فقط فکرش ،خاطره هاش با یه دنیا دل تنگی این حس من نه نا امیدی این حس دلتنگی

  دلم تنگ دلم تنگ برایت

                        نگاهم با نگاهت داشت عادت

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:21 توسط nini| |

گفته بودم اینجا به روز نمیشه اما این روزا تنها چیزی که ارومم میکنه اومده اینجاست ....خودمم نمیدونم باید چی کار کنم.....مخصوصا دیشب یه اتفاقی افتاد که بی نهایت به هم ریختم....الان همه رفتن پارک گفتگو اما اون پارک واسه من پر از خاطرات با تو بودن..اون روز بارونی...عکس گرفتنا...دلم نمیخواد دیگه با کسی برم اونجا .....هیچ وقت ....دلم می خواد اون خاطرات همیشه تو ذهنم بمونه...این شبا همش خواب می بینم زنگ زدی اونوقت از خواب می پرم ...سریع گوشیم نگاه می کنم که نکنه واقعا زنگ زدی و من خواب بودم....اون موقع دیگه تا صبح از فکرت خوابم نمیبره دیگه نماز صبحم غذا نمیشه

 

دلگیرم از این شهر سرد , این کوچه های بی عبور

                             وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:40 توسط nini| |

قط ره های اشک امونم بریده نمی زاره بنویسم فقط بی هابت برام دعام کنید که خیلی محتاجم دعا کنید زودتر از این دنیا...........

   تا اطلاع ثانوی اینجا به روز نمیشه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:10 توسط nini| |

با اینکه اصلا حالم خوب نیست اما خوابم نمیبره دوباره بارون ..........

امشب اول ماه........خدایا تو رو به این دونه های قشنگ بارون تو رو به این شب عزیز تو رو به بزگیت قسم میدم.......

مراقب گل من باش نذاری غصه بخوره...

باران می بارد امشب....دلم غم دارد امشب...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:44 توسط nini| |

انگار همه ی تنم داشت تو آتیش میسوخت...

واقعا درد میکشیدم...

چند روز بود غذام ۱ قارچ کمپوت بود.......

اما حتی  آخ هم نمیگفتم...نمیدونم چرا...!!!

مامان اشک تو چشاش حلقه زده بود و هی قربون صدقه ام میرفت...

اما بابا با همون نگاه مهربون همیشگیش فقط زل زده بود بهم...ساکت بود...

هیچی نمیگفت... میدونم براش عجیب بود...نگران بود که چرا من هیچی نمیگم...

منی که قدیما وقتی جاییم زخم میشد...الکی وانمود میکردم که خیلی درد دارم تا بابا نازمو بکشه...

اما من تو فکر تو نگران تو ....فکر اینکه اگه الان بودی حتما با شنیدن صدات  جون دوباره بهم میدادی..........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:57 توسط nini| |

بي قرار توام در دل تنگم گله هاست
آه بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستي وبين من تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد
بال وقتي قفس پر زدن چلچله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است
مثل کرمان که به روي گسل زلزله هاست
باز مي پرسمت از مساله دوري وعشق
وسکوت تو جواب همه مساله هاست

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:26 توسط nini| |

یه شعر هست که میگه

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

                       ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

وقتی کسی رو دوست داری وقتی مطمئنی تو انتخابت اشتباه نکردی وقتی رفت دیگه هیچ کس نمیتونه جای اونو برات پر کنه هیچ کس

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:25 توسط nini| |

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری ، از چشم هات معلومه
یکی اونجاست شبیه من ، یک دیوونه
که بیشتر از خودم ، قدر تو رو می دونه

تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه
دارم می رم ، ته دیوونگیم اینه
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:55 توسط nini| |

                  چشم چراغ ما بیا

    حل کن تو مشکلا رو

      خورشید ما بیا بیا

    روشن کن این شبارو

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:32 توسط nini| |

یه غم رو شونه هام که کمرمو شکسته حالم بد تر از همیشه اس انگار ۲۰ نفر دارم با قاشق دلم می کنن شاید دیگه هیچ وقت اینجارو به روز نکنم یه نفر تو کامنت بهم گفت با وجود این همه بی وفایی چرا هنوز عاشقانه می نویسی

جواب:

      سعدی از اخلاق دوست هرچه بر اید نکوست

                                                     گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست 

 

فقط دلم می خواد دیگه اقام ببینم و بیمرم همین چون میگن ظهور خیلی نزدیک

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:30 توسط nini| |

درامتداد شب به حلقه های ستاره نگاه میکنم باز رفتنت وهجرانت را باور ندارم. اشک های خیس من روی صورتم همچون حلقه های ستاره برگونه های من جاری شدند.من بی تو تنها وبی کس شده ام. تمام زندگی من خزون و دلم من رنگ غروب خزون شده است. این دل من همچون دیووانه شب گرد به سوی تو به تپش افتاده. ای کاش میدونستی  قلب من هر شب به سوی تو پرواز می کند.. کاشکی می دونستی این هجران تو سکوتم را تا ابد بر زبان کشیده است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:24 توسط nini| |

چه جمعه ها که يک به يک غروب شد نيامدي...
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نيامدي
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام...
دوباره صبح، ظهر،نه غروب شد نيامدي

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

با شیعه ای هم چون من

حقا که تو تنهایی

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:25 توسط nini| |

تموم شهر خوابیدن من از فکر تو بیدارم

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:14 توسط nini| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت